میلیاردر معنوی نوشته جو ویتالی


  •  وزن محصول: 378 گرم
  •  تعداد صفحات: 280
  • نحوه ارسال : ارسال سریع با پیک موتوری و پست پیشتاز
کتاب ارزشمند میلیاردر معنوی اثر جو ویتالی به شما می‌آموزد چگونه میلیاردر شوید و از طریق راه‌های معنوی و الهامبخش کسب ثروت کنید. خلاصه و بررسی کتاب میلیاردر معنوی در وبسایت جت.
 در حال بارگزاری
در حال بارگزاری ...

به ازا هر 50 هزار تومان، 5.000 تومان تخفیف در خریدهای بعدی / ارسال رایگان با خرید بیشتر از 100 هزارتومان.

همه ما با پول در جنگیم. نمی‌دانیم این جنگ کِی یا حتی چرا شروع شد. ولی کار درستی به نظر می‌رسد. جنگِ درستی‌ست، چون ما از پول مهم‌تریم. روح ما در خطر است. پول نباید روی ما قدرتی داشته باشد. ولی دارد. پس ما شعار جنگ سر می‌دهیم. دشنامش می‌دهیم. با لذت، با عصبانیت، با کینه و با غضب دشنامش می‌دهیم. روح‌های‌مان علیه آن بسیج می‌شوند، انگار که ریشه‌ی فساد انسانیت است. از تسلط شرورانه‌ای که روی ما دارد، متنفریم. از این که بدخواهانه نسبت به استرسی که در ما به وجود می‌آورد، بی‌اعتناست، بدمان می‌آید. طَمَعی را که به وجود می‌آورد، مسخره می‌کنیم. به این فکر می‌کنیم که چرا با بدجنسی؛ سلامتی‌مان، طول عمرمان و شادی‌مان را نابود می‌کند. متنفریم از این که ما را به قربانیان مفلوک قدرتش تبدیل کرده است. مثل بچه‌های لوس از بدبختی‌ای که به ما داده، ناله سر می‌دهیم. اگر این‌قدر عاشقش نبودیم، با خوشحالی تمام به آتشش می‌کشیدیم، تک‌تک اسکناس‌ها را، ولی ما عاشق پول هستیم. این بخشی از کتاب میلیاردر معنوی بود.

 درباره کتاب میلیاردر معنوی اثر جو ویتالی

برای توضیح در مورد یک کتاب، بهترین کسی که می‌تواند درباره کتاب توضیح دهد نویسنده آن اثر است، کسی که کتاب را نوشته و تک تک کلمات آن را خلق کرده، در ادامه توضیحات جو ویتالی نویسنده کتاب میلیاردر معنوی است. " این کار من است. نتیجه ی ٣٠سال تلاش. درباره ی هیچ کدام از آموزش هاو مطالب قبلی ام این قدر مطمئن نبوده ام. می خواهم الهام بخش تان باشم تا دنبال رویاهای تان بروید و به آن ها برسید. وقتی یاد بگیرید چطور علاقه تان را به درآمد تبدیل کنید و توانمندی بی همتای تان را به جهان عرضه کنید و به این صورت، در دنیا تغییری به وجود آورید، زندگی‌تان به یک معجزه تبدیل می‌شود. در این صورت است که ثروت معنوی‌تان را کشف کرده‌اید و در اینجاست که به میلیاردر معنوی تبدیل می‌‍شوید.

همان‌طور که می‌بینید، خود این کتاب، کمی غیر عادی است ولی یک استراتژی ویژه دارد: بیدار کردن خود منطقی و احساسی شما، دو نیمه‌ای که باید با هم متحد شوند تا بتوانید به یک میلیاردر معنوی تبدیل شوید. کتاب میلیاردر معنوی فریادی ست برای دعوت شما به این مسیر. لطفا آن را بخوانید، هضمش کنید، به آن فکر کنید والبته عمل کنید. "

مشخصات کتاب میلیاردر معنوی

کتاب میلیاردر معنوی توسط انتشارات نگاه نوین و در مجموعه ثروتمندان خودساخته مجله خلاقیت منتشر شده است. نوع چاپ کتاب شومیز است و در قطع رقعی چاپ شده است. این کتاب را سیما فاطمی پور به فارسی ترجمه کرده است و ترجمه روان و خوبی دارد و از این جهت خیال شما به عنوان خواننده باید راحت باشد چون ترجمه درستی پیش رویتان قرار دارد. کتاب میلیاردر معنوی در دسته‌بندی رشد و توسعه فردی قرار می‌گیرد و هدف کتاب تغییر نگرش شما در مورد چگونگی کسب درآمد و ماهیت پول است. کتاب بسیار اثربخشی که بارها در کشور‌های مختلف چاپ شده است.

 

مشخصات کتاب میلیاردر معنوی اثر جو ویتالی

درباره جو ویتالی نویسنده کتاب میلیاردر معنوی

جو ویتالی سال‌ها در زمینه روانشناسی موفقیت و کسب درآمد تدریس کرده است. به معرفی او و زندگینامه جو ویتالی می‌پردازیم: دکتر جو ویتالی معتقد است و به صراحت می‌گوید همه مشکلاتی که شما تجربه می‌کنید نه از طرف خداوند هست و نه از الهام‌ها،  بلکه به خاطر برنامه‌ریزی‌های شماست. از همه فکرهایی که در سرتان هستند و شما حتی از وجودشان خبری ندارید و فکری که در سر شماست به اندازه ی یک نقطه هست اما شما فکر می‌کنید که آن فکر اندازه کل دنیاست. 

چون به نقطه فکر می کنید فریب می خورید تنها کاری که باید انجام دهید این هست که نقطه را پاکسازی کنید که ما این روش را پاکسازی ذهن می‌نامیم و همین‌طور که نقطه را پاک می‌کنید سفیدی و پاکی جای آن را می‌گیرد و شما با خدا یکی می‌شوید و به خدا وصل می‌شوید و سپس شما آگاه و بیدار می‌شوید. برای تهیه کتاب ارزشمند میلیاردر معنوی اثر جو ویتالی کافی است این کتاب را به سبد خرید خود اضافه کنید و پس از وارد کردن مشخصات خود و پرداخت نهایی، در کمترین زمان ممکن این کتاب را درب منزل خود تهیه کنید.

جو ویتالی نویسنده کتاب میلیاردر معنوی

 

بخش‌هایی از کتاب میلیاردر معنوی

برای اینکه شما با لحن و موضوع کتاب آشنا شوید و تصمیم‌گیری بهتری در مورد خرید یا عدم خرید کتاب میلیاردر معنوی داشته باشید پیشنهاد می‌کنیم این چند صفحه اولیه کتاب را از دست ندهید:

پیش درآمد
نبردی عجیب و دیوانه‌وار در سرتان جریان دارد. شما در خط مقدم هستید، تفنگی در دستان تاول زده تان دارید و مدام دیوانه‌وار به سمت یک مه غلیظ شلیک می‌کنید. در این مه، چیزی دیده نمی‌شود. ولی دشمن آن جاست، تهدید می‌کند، مثل یک سگ هار. بعضی وقت‌ها سایه‌ای می‌بینید که در مه، سوسو می‌زند؛ فقط سایه‌ای متحرک؛ که قابل تشخیص نیست. می‌خواهید بگویید صورت‌ها، بدن‌ها و درخت‌هایی می‌بینید، ولی واقعا چیزی به جز نبرد دیده نمی‌شود. نبرد مثل هیولایی ست که نمی‌شود آن را ندید. دشمن هم باید هیولا باشد. 
ولی به جز مهی که دشمن در آن مخفی ست، چیزی درباره اش نمی‌دانید. مهی که اصلا کنار نمی‌رود. به اندازه‌ی خودتان سمج است. در چپ و راست‌تان صفی از زنان و مردانی می‌بینید که آن‌ها هم با همین قدرت و شدت مشغول جنگیدن هستند. بعضی‌های شان وحشیانه فریاد می‌زنند و موجی از گلوله را به سمت مه شلیک می‌کنند. بعضی‌های دیگر فقط شلیک می‌کنند؛ صبورانه و متعهدانه. به نظر نمی‌رسد هیچ کدام‌شان سرباز کارکشته یا جنگجوی آموزش دیده‌ای باشد. همه‌شان معمولی هستند. ظاهرا همه دارند از خستگی از پا می‌افتند. 
خسته‌اید، استخوان های‌تان فرسوده و روح‌تان خمیده شده، دست‌های تان تاول زده. تار و پود لباس‌های تان پر از خاک شده، شانه های تان منقبض و دردناک، مثل کسی است که مدام یک اسلحه‌ی سنگین روی دوشش داشته است. ولی هنوز هیچ کس جرات استراحت ندارد. دشمن آن جاست. جنگ واقعی ست. باید خیلی تلاش کنید، جنگ خیلی سختی ست و تنها چیزی که باید بدانید همین است. 
نمی دانید این جنگ کِی شروع شد. 
چهره ی دشمنی را که با او می‌جنگید، یادتان نیست. 
یادتان نمی‌آید آخرین بار، کِی دراز کشیدید. 
تردید بر شما چیره شده، ولی این اعتقاد راسخ هرگز رهای‌تان نکرده است. 
اجازه نمی‌دهید تردید بر شما غلبه کند. شما برای خوبی می‌جنگید. برای چیزی که درست است. برای زنده ماندن تان می‌جنگید. تنها چیزی که باید یادتان بماند همین است، پس هرگز تسلیم نمی‌شوید. 
باید محکم باشید و ادامه دهید. پس همین کار را می‌کنید. 
یک لحظه مکث می‌کنید و به چشمان‌تان استراحت می‌دهید. و بعد، گرمای دستی را روی شانه‌های تان احساس می‌کنید. 
اول، کمی نگران و متعجب می‌شوید، ولی تماسِ دست، دوستانه و مهربان است. 
« با من بیا. باید چیزی را نشانت بدهم. » صدای لطیف یک زن است.
لباس‌های ساده‌ای بر تن دارد. هیچ احساس خستگی در او دیده نمی‌شود. سلاحی ندارد. ولی روی دستانش آثار تاول‌های قدیمی را می‌بینید. مثل دست شما نیست. نرم است. 
چیزی در او هست که آرام، متقاعدتان می‌کند. به نظر می‌رسد... صادق است. آدم خوبی است. آرام و مطمئن. حالتش قاطع، ولی مهربان است. 
چرا این جاست؟ 
سرتان را تکان می‌دهید. نمی‌توانید هدف‌تان را فراموش کنید. نمی‌توانید پست‌تان را ترک کنید. 
ولی بلند می‌شوید و میایستید. 
تفنگ‌تان را می‌گذارید زمین، از سنگرتان دور می‌شوید و آرام، دنبال او حرکت می‌کنید. بقیهی جنگجوها برمی‌گردند و با عصبانیت به شما خیره می‌شوند. 
بدن تان هنوز از لرزه‌های تفنگ گزگز می‌کند، از این که تفنگی حمل نمی‌کنید، دستان‌تان احساسی عجیب و ناراحت کننده دارند. 
حس گناه و خشم به صورت‌تان هجوم می‌آورد و تمام خون بدن‌تان به سمت پاها می‌رود. 
احساس می‌کنید خائن و فریب کارید. 
ولی او همچنان می رود و شما هم به دنبالش. 
ماهیچه های تان منقبض شده و زانوهای تان ضعیف و لرزان است...راحت نیستید. یادتان نمی آید آخرین باری که راه رفتید کِی بوده. 
ولی او همچنان می رود و شما هم به دنبالش. 
در حینی که از کنار بقیه ی سربازانی عبور می کنید که سخت مشغول جنگ هستند، بیهودگی کارشان را می بینید، طوری که قبلا متوجهش نبوده اید. 
به خودتان می گویید، ما سرباز نیستیم. ما سرباز نیستیم. 
غرق افکارتان هستید که متوجه می شوید به آخر صف ها رسیده اید. راهنمای تان از سنگر بیرون می رود و بدون ترس شروع می کند به راه رفتن... 
چرا داریم به سمت خط دشمن می رویم؟ 
درد و کنجکاوی، جایش را به وحشت و گیجی می دهد. ولی نمی ایستید. 
از ترس، خون به صورت تان هجوم می آورد. کاملا گیج شده اید. ولی هیچ چیز نمی گویید. از وحشت، چیزی نمانده سکته کنید. ولی باز هم جلو می روید. 
دارد شما را کجا می برد؟ 
بالاخره می ایستد. به یک تپه ی کوچک در سمت راست تان اشاره می کند و با دست گشاده نشانش می دهد. 
آرام از تپه ای که جلوی اوست بالا می روید. او هم کنارتان می آید، پابه پای شما راحت راه می رود. احساس محبت و مهربانی را منتقل می کند. 
به قله که می رسید، برمی ‎گردید. 
خودش است. میدان نبرد. آن طور که قبلا حتی تصورش را هم نمی کردید. 
در سمت چپ، نور آتش اسلحه ها را در مه می بینید و تفنگ بقیه ی سربازها را هم که با خشم و ناامیدی شلیک می شوند. 
در سمت راست، بالاخره آن سوی مه را می بینید. 
هیچ چیز نیست. 
نه دشمن، نه ماشین‎آلات جنگی غول‎آسا و نه موجودات وحشتناک. 
فقط یک جنگل کوچک است با درختانی که با گلوله های پراکنده سوراخ سوراخ شده اند. 
صدایی که ناخودآگاه از گلوی تان خارج می شود، تقریبا به اندازه ی صحنه ی جلوی روی تان شگفت زده تان می کند. 
تمام ماهیچه های بدن تان از وحشت به صدا درآمده است. 
چشمان تان از تعجب، گرد شده است و به حدقه فشار می آورند. 
هیچ چیز آن جا نیست! 
ناخودآگاه، دستش را چنگ می اندازید و با گیجی وحشیانه ای فشار می دهید. 
می خواهید جیغ بزنید و احساس تان را خالی کنید، ولی چیزی بیش تر از یک صدای ضعیف و خسته از گلوی تان خارج نمی شود: « ما برای چه می جنگیدیم؟ » 
سرش را برمی گرداند سمت شما و با مهربانی نگاه تان می کند. 
« برای عشق به پول. »  

بخش اول: ما
۱. حقیقت
برای خرید هیچ کدام از نیازهای روحی، احتیاجی به پول نیست. 
هنری دیوید ثورو

درست است یا غلط؟ 
پول ریشه ی تمام شرارت هاست. 
پول نابودکننده ی اعظم است. 
پول شادی نمی آورد. 
پول آرامش ذهن نمی آورد. 
پول همه چیز را فاسد می کند. 
پول انسان را سنگدل می کند. 
پول دیوانگی ست. 
پول زندان انسان است. 
پول کنترل مان می کند. 
پول عوض مان می کند. 
پول حریص مان می کند. 
پول فقیرمان می کند. 
ما با پول در جنگیم. نمی‌دانیم این جنگ کِی یا حتی چرا شروع شد. ولی کار درستی به نظر می رسد. جنگِ درستی ست، چون ما از پول مهم تریم. روح ما در خطر است. پول نباید روی ما قدرتی داشته باشد. ولی دارد. پس ما شعار جنگ سر می دهیم. 
دشنامش می دهیم. با لذت، با عصبانیت، با کینه و با غضب دشنامش می دهیم. 
روح های مان علیه آن بسیج می شوند، انگار که ریشه ی فساد انسانیت است. از تسلط شرورانه ای که روی ما دارد، متنفریم.  از این که بدخواهانه نسبت به استرسی که در ما به وجود می‌آورد، بی اعتناست، بدمان می‌آید. 
طَمَعی را که به وجود می آورد، مسخره می‌کنیم.  به این فکر می‌کنیم که چرا با بدجنسی؛ سلامتی‌مان، طول عمرمان و شادی مان را نابود می‌کند. 
متنفریم از این که ما را به قربانیان مفلوک قدرتش تبدیل کرده است.  مثل بچه های لوس از بدبختی ای که به ما داده، ناله سر می دهیم. دهیم. 
اگر این قدر عاشقش نبودیم، با خوشحالی تمام به آتشش می‌کشیدیم، تک تک اسکناس ها را. 
ولی ما عاشق پول هستیم. 
این جنگ ساختگی هرچه باشد، نمی تواند این عطش سیری ناپذیر ما را برای داشتنش، تملکش و عزیزشمردنش حتی کمی فرو بنشاند. 
در رویای مان جیب های برآمده از پول و فیش های حقوقی با رقم های بالا را تصور می کنیم. 
نسبت به این آزادی جادویی پول اشتیاق داریم. 
به آن احترام می گذاریم و عواقبش را نادیده می گیریم. 
قبول کرده ایم که برای خریدن شادی به آن احتیاج داریم. 
به کسانی که آن را دارند، حسادت می کنیم. 
وقتی از دستش می دهیم، ناله و شکایت می کنیم. 
وقتی به دستش می آوریم، خوشحال می شویم. 
برایش التماس می کنیم، درخواست می کنیم، می جنگیم، داد و فریاد می کنیم. 
به کسی که اسکناس ها را یکی یکی آتش بزند، فحش می دهیم. عجب جنونی! چه راه پرپیچ و خمی برای زندگی! 
اگر رابطه مان با معشوق مان هم این طور بود، رابطه ی سازنده و موفقی نبود و از نظر احساسی، طرف مقابل را به شدت آزار می داد. دوستت دارم، به تو احتیاج دارم، سهم بیش تری از زندگی تو می خواهم. از من متنفری، مرا مسموم می کنی. مال منی، تماما مال من. همه را دوست داری به جز من. 
چه خوش مان بیاید چه نیاید ما با پول، رابطه ی عاطفی داریم. قرار هم نیست از بین برود. تمام نخواهد شد. ما با پول زندگی می کنیم و پول با ما زندگی می کند. اما ما می جنگیم و می جنگیم و می جنگیم. تقلا می کنیم، تقلا می کنیم و تقلا می کنیم.  به نظر می رسد این چرخه ی معیوب، تقدیر ما باشد. 
اما در حالی که می جنگیم، تقلا می کنیم، عشق می ورزیم و متنفر می شویم، گروه کوچکی از آدم ها هستند که آن را دارند، پیش خود نگهش می دارند و به آن احتیاجی ندارند. افرادی که غرق خوشبختی هستند و هر چه بخواهند، دارند. هر چیزی، از جمله، هدف و ماموریت برای زندگی. همان افرادی که موفقیت عمیقی را تجربه می کنند؛ در حالی که پول، کوچک ترین اشتیاق شان در زندگی ست. 
آن ها نه عاشق پول هستند و نه از آن متنفرند.  نه برایش تقلا می کنند و نه می جنگند. به آن فرمان می دهند، ولی احترام هم می گذارند. 
برایش نمی جنگند، ولی از آن بخشش می کنند. 
و به شیوه و روشی، دائم دارند پول درمی آورند. 
ولی این بینش والا از طریق شیوه های مرسوم نیست. و دنیای اطراف مان هم کمکی نمی کند تا به این بینش والا برسیم. حتی کمک و یاوری نداریم که بتوانیم این بینش والا را درک کنیم. بگذارید ببینیم چطور سموم فکری، این بینش والا را از ما دور می کند؟ 
مردی در جاده ی ۱۸۰ در سنت لوییس میسوری با تویوتا کرولای خود رانندگی می کند و به سر کار می رود؛ که ناگهان دود و بخار از زیر کاپوت ماشینش می زند بیرون. برای تعمیرش پول ندارد، ولی اگر به کارش نرسد، حقوق ساعتی اش را نمی گیرد. چون کارت اعتباری یا هیچ راه دیگری ندارد، به یکی از موسسه های اعتباری می رود که سریعا پول قرض می دهند و سودش را می گیرند. چند ساعت بعد، ۵۰۰ دلار دارد و ماشینش را به تعمیرگاه می برد. دو هفته ی بعد، حقوقش را می گیرد، ولی نمی تواند پولش را جمع و جور کند تا قرضش را پس دهد. بدهی اش در یک روز تبدیل به ۶۴۴ دلار شده و در چند ماه بعد، به شکل سرسام آوری بالا می رود. آن موسسه ی اعتباری از او شکایت می کند و او همه چیزش از جمله شغلش را از دست می دهد. 
او به این نتیجه می رسد که پول، کثیف است. 
دو خواهر در دفتر وکیل حاضر می شوند تا وصیت نامه ی مادرشان را بشنوند. 
متوجه می شوند بخش عمده ای از املاک مادرشان به خواهر بزرگ تر رسیده و مقدار کم تری برای خواهر کوچک تر باقی مانده که آن هم در رهن بانک است. کمی بعد، در اتاق نشیمن خانه ی خواهر بزرگ تر، خواهر کوچک تر با عصبانیت می پرسد چرا این قدر سهم کمی به او رسیده است. خواهر بزرگ تر با احتیاط به مشکل اعتیاد خواهر کوچک تر به مواد و الکل اشاره می کند و این که چند ماه آخر در بیمارستان و کنار مادرشان نبوده است. خواهر کوچک تر از کوره در می رود و چنان دعوای سختی بین شان درمی گیرد که نمی توانند دیگر با هم حرف بزنند. حتی بعد از سال ها که دوباره با هم آشتی می کنند، خواهر کوچک تر هنوز احساس تنفر می کند. خواهر بزرگ تر همیشه احساس گناه می کند از این که تمام سهمش را برای خودش نگه داشته؛ ولی هیچ وقت پیشنهاد کمک مالی به خواهرش نمی کند تا مبادا به او توهین شود. 
و نتیجه می گیرند که پول، نابودکننده ی بزرگ است. 

مردی برای ۲۳ سال، هر روز صبحش را با قهوه، ساندویچ صبحانه و خرید بلیت بخت آزمایی در دکه ی اغذیه فروشی محله اش شروع می کرد. پول زیادی نداشت، به همین خاطر تقریبا هیچ وقت بلیت گرانی نمی خرید؛ ولی بعد از این که سال های سال، هزاران دلار خرج بلیت بخت آزمایی کرد، بالاخره جایزه ی بزرگ را برنده شد. وقتی به او گفتند می تواند انتخاب کند که پول را در ۲۶ قسط سالانه بگیرد یا یک جا؛ تصمیم گرفت کل پول را یک جا دریافت کند. دلش می خواست ۳ میلیون دلار پول را در حسابش ببیند. از آن جا که در بچگی محرومیت های زیادی داشت و همیشه مسخره می شد و چون لباس های دست دوم می پوشید که دو سایز برایش بزرگ تر بود، تصمیم گرفت آن چه را که قبلا نداشت، به همه نشان دهد. یک خانه خرید، یک ماشین زیبا و یک قایق؛ و با همسر آینده‎اش آشنا شد. برای پدر و مادرش هم خانه خرید. پشت سر هم به سفرهای پرخرج می رفت. به انجمن های محله کمک می کرد. بعد از پنج سال، حساب بانکی اش به صفر رسید. خانه اش را فروخت، همین طور قایق و ماشینش را. همسرش ترکش کرد و سرانجام دوباره به سر کار برگشت و رفت سراغ یک دکه ی اغذیه فروشی دیگر. 
به این نتیجه رسید که پول، خوشبختی نمی آورد. 
یک مادر تنها، دو جا کار می کرد تا بچه هایش را بزرگ کند. یادش نمی آمد آخرین بار که کار، آشپزی یا تمیزکاری نمی کرده، کِی بوده است. هر ماه، صورتحساب ها روی هم جمع می شدند و هر بار که یکی از آن پاکت های سفید قبض را از صندوق پستی درمی آورد، مثل هزاران بار دیگر قلبش می ریخت. انگار بدهی ها تمامی نداشتند و دوران بازنشستگی که پدر و مادرش برایش گفته بودند به یک داستان تخیلی بدل شده بود و این راه، تمامی نداشت. 
به این نتیجه می رسد که پول، زندان ماست. 
مرد جوانی در شرکتی کار می کند که دوستش ندارد، محصولی را می فروشد که اعتقادی به آن ندارد و بدون اشتیاق و علاقه با مشتریان احتمالی صحبت می کند. سرِ کار، عذاب می کشد، درآمدی ندارد و تقلا می کند تا صورتحساب هایش را بپردازد. به مرور، احترام، خانواده و سلامتی اش را از دست می دهد. 
به این نتیجه می رسد که پول، طمعکارمان می کند. 
زنی کسب وکار خودش را راه می اندازد. از اعتقادات پنهان خودش درباره ی پول و موفقیت، بی خبر است. تمام پس انداز و وامی را که گرفته بود، می ریزد در کار. وقتی موفق نمی شود، پول بیش تری قرض می کند، کارت های اعتباری اش را تحویل می دهد و برای زنده ماندن می جنگد. بدون این که درسی بگیرد، ورشکست می شود. 
به این نتیجه می رسد پول، فقیرمان می کند. 
ولی آیا نتایجی که این افراد با نیت های خوب شان گرفتند، حقیقت هستند یا اعتقاد؟ 
خیلی از ما اعتقاداتی داریم که تصور می کنیم حقیقت هستند، ولی در واقع، فقط اعتقادات مرسومی هستند که هیچ وقت به آن ها عمیقا فکر نکرده ایم. 
اعتقادات، واقعیت های زندگی ما را می سازند. روی آن چه می بینیم اثر می گذارند. حقایق را برای مان فیلتر می کنند و در نهایت، خیلی از ما به این نتیجه می رسیم که باید تقلا کنیم، گرسنگی بکشیم و آرزو کنیم زندگی مان بهتر شود. 
ولی درست، در همین لحظات که خیلی از ما تجربه اش را داریم، به آن طرف ماجرا با غبطه نگاه می کنیم. افرادی را می بینیم که راهی پیدا کرده اند تا خودشان را از اسارت پول خلاص کنند. فکر می کنیم کسانی که از پول، دوری کرده اند، آن قدر خوبند که ما هیچ وقت نمی توانیم مثل آن ها باشیم. خجالت می کشیم از این که نمی توانیم آن قدر شجاع باشیم. آدم های شجاعی هستند که در یک لحظه از آسمان به آن ها الهام می شود، کارشان را ول می کنند، خانه و کل دارایی شان را می فروشند و عازم سفری می شوند که نمی دانند کِی و چطور قرار است برگردند. و مساله ی پول هم اصلا تهدیدشان نمی کند. 
شجاعت این آدم ها را تحسین می کنیم. 
انسان های دین دار و پارسایی را می بینیم که زندگی فقیرانه ای در پیش گرفته اند و روح شان را وقف خدا و اعمال نیک کرده اند. تنها تجملی که در زندگی شان دیده می شود، آزادی و خلوص روح است. نماد زنده ی از خودگذشتگی هستند. در کشورهای جنگ زده زحمت می کشند، به مردم بیچاره و درمانده کمک می کنند و از این که هر لحظه ممکن است جنگ، جان شان را بگیرد، هیچ ترسی ندارند. 
خلوص این آدم ها را تحسین می کنیم. 
شاعران را می بینیم، هنرمندان افسانه ای، که خیلی رمانتیک، پول را رد می کنند تا با الهه ی شعر و موسیقی ازدواج کنند. از فقر رنج می برند، از کمبود لباس و غذا و تهدید این که ممکن است به خاطر هیجان دنبال کردن علاقه ی خود، بیکار شوند. علاقه، اشتیاق... چه کلمات شیرینی که انسان می تواند خودش را وقف چنین دلایل ارزشمندی کند. علاقه ای که به هیچ وجه متوجه مرارت ها، خواسته ها و احتیاجات مرسوم بقیه ی آدم ها نیست. این روح های بلندمرتبه هیچ نیاز و خواسته ای ندارند. انگار هوا می نوشند و از خورشید تغذیه می کنند و تمام نیازهای ضروری زندگی را از آن می گیرند؛ مثل درخت تاک وحشی که به سمت آسمان بالا می رود. 
استقامت آن ها را تحسین می کنیم. 
ولی ما این جا نشسته ایم، با کوهی از صورتحساب؛ و با اشتیاق به این شجاعان خیره شده ایم که بدون نگرانی مالی در دنیا می چرخند. ممکن است رنج بکشند. ممکن است تقلا کنند. ممکن است روزهایی را با گرسنگی بگذرانند.... ولی آزادند. آن ها نماد دژ محکم زندگی پرشور و اشتیاق هستند. تجسم معنای واقعی زنده بودن هستند. زندگی را تا نهایت امکان زیست می کنند. وقف یک ماموریت بزرگ هستند این خدمتگزاران واقعی خداوند. 
اما توطئه آمیز ترین اعتقاد کدام است؟ 
آن اعتقاد مخفیانه که باعث شده اغلبِ ما از معنای پول بی خبر باشیم، کدام است؟ 
این داستان های افراد حریص از یک طرف و افرادی که دنبال علاقه شان می روند از طرف دیگر؛ تقریبا به اندازه ی خودِ پول، قدمت دارند. در واقع، احتمالا مشهورترین جمله ای که در جامعه ی ما و همه جا شنیده می شود، یک نقل قول قدیمی از انجیل است. خودتان می توانید این جمله را کامل کنید: « پول، ریشه ی تمام... است. » 
جواب را می دانید. در ناخودآگاه تان است؛ و الان در خودآگاه تان. فرقی نمی کند مسیحی باشیم یا نباشیم. این نقل قول مدت هاست با قدرت تمام در جامعه ی دنیازده ی امروز، توسعه پیدا کرده است. مظهر شیطان که صبورانه در کیف تان تا شده و قرار گرفته و منتظر است تا دوباره بیرون بیاید و روح تان را شکنجه دهد. 
ولی نقل قول انجیل تحریف شده است. 
این پنج کلمه ی کهن، پول ریشه ی تمام شرارت هاست، فریب است و دروغ. 
جمله ی واقعی انجیل، کاملا حرف دیگری می زند: « ...آن هایی که می خواهند ثروتمند شوند در دام وسوسه و تمایلات احمقانه و مخرب می افتند، که انسان را به نابودی و تباهی می کشاند. چون عشق به پول، ریشه ی تمام شرارت هاست، و بعضی افراد، آرزویش را داشته اند و از راه ایمان منحرف شده اند و برای خود غم و اندوه فراوان به وجود آورده اند. » نامه ی اول پولُس رسول به تیموتائوس ۱۰-۶:۹ 
و به این ترتیب اولین نشانه‎ی بیداری را می گیریم. نه نوع مسیحی اش را؛ بلکه قانون جهانی اش را. 
عشق به پول... 
عشق به پول، ریشه ی تمام شرارت هاست.

و میلیاردرهای معنوی واقعی، عاشق پول نیستند. 
از آن استفاده می کنند. قدرش را می دانند. به عنوان ابزار از آن استفاده می کنند. ولی عاشقش نیستند. 
هرچند که این مساله، طمع کاری ها و فسادی را که خیلی از زن ها و مردها به خاطر پول انجام داده اند، رد نمی کند؛ ولی سوالی را مطرح می کند که دیدگاه جدیدی در خود دارد. 
آیا ریشه ی این طمع و فساد، پول است؟ 
آیا دلیل تمام دردها و رنج های ما، پول است؟ 
آیا شیطانی که پشت خواسته ها و نیازهای ملعون ما نشسته، همان پول است؟ 
آیا مسوول این رنج و تقلای جمعی ما فقط پول است؟ 
یا شاید کلا عامل همه ی این ها چیز دیگری باشد؟ 
چطور است پول را همان طور که واقعا هست ببینیم: یک جسم بی جان؟ یک تکه کاغذ؟ یک قطعه فلز؟ 
چطور است تمام برداشت ها و تصورات مان را از پول از بین ببریم؟ تمام تصورات منفی مان را در مورد پول از ذهن خارج کنیم و همین طور این اشتیاق سیری ناپذیر برای پول را؟ 
آیا می توانیم رابطه مان با پول را کاملا متحول کنیم؟ آیا می توانیم آینده ای را تصور کنیم که در آن چنین جنگ عجیب و جنون آمیزی در سرمان نباشد؟ 
حالا چطور است تصور کنیم این دیدگاه کاملا نامعقول در مورد پول که الان مطرح کردم، می تواند به شادی بیش تر و موفقیت واقعی تر برسد و درهای زندگی را به سوی فراوانی باز کند؟ 
چنین چیزی ممکن است؟ 
من این جا هستم که بگویم بله ممکن است. شدنی ست. خیالات یا توهم بیهوده نیست. و نمی خواهیم سرمان را هم مثل کبک در برف فرو کنیم و واقعیت را نادیده بگیریم. 
در واقع، یک مدل سالم برای نحوه ی ارتباط و تعامل ما با پول، حی و حاضر است؛ که فقط بین تعداد کمی از آدم ها وجود دارد. این موضوع، واقعیتی ست که انسان های خاموش، رویاجو و نیکخو تاییدش می کنند. 
آن مدل، الان این جاست. 
با میلیاردر معنوی ملاقات کنید. 
۲. میلیاردر معنوی
کاری که واقعا می خواهیم انجامش دهیم، همان کاری ست که برایش 

ساخته شده ایم. وقتی ماموریت واقعی مان را انجام می دهیم، پول به سمت ما می آید، درها برای مان باز می شود، احساس مفیدبودن می کنیم و کارکردن برای مان حس بازی کردن دارد. 
جولیا کامرون

وش یانگ؛ احتمالا هیچ وقت اسمش را نشنیده اید. 
اما در اوایل دهه ی ۱۹۳۰ یکی از تاثیرگذارترین کتاب های خودیاری را نوشت: ثروتی برای تقسیم کردن. یانگ از کار فروش بیمه ی عمر، ثروت قابل توجهی به دست آورد. یادآوری می کنم که در دوره ی رکود، وقتی دیگران تقلا می کردند و گرسنه بودند و بعضی ها خودکشی می کردند، کتاب هایی نوشت تا به مردم یاد دهد چطور به همدیگر اهمیت بدهند، در لحظه ی حال، شاد باشند و واقعا به هم خدمت کنند. کتاب هایش را هنوز هم می شود خواند و در روزگار امروز، استفاده اش کرد؛ ولی خود یانگ خیلی وقت است که از دنیا رفته است. 
به بروس بارتون، زمانی، این عنوان داده شده بود: « مردی که همه او را می شناسند. » « مرد دیوانه » ای که دیوانه نبود. نابغه ی تبلیغات و یکی از کسانی بود که در ۱۹۱۹ شرکت بی بی دو را تاسیس کرد. یکی از بزرگ ترین شرکت های تبلیغاتی دنیا؛ در ضمن، نویسنده ی پرفروشی هم بود. کتاب‎هایش مثل « مردی ناآشنا » ، مسیح را تاجری معرفی می کند که با ۱۲ نفر، کل دنیا را متحول کرد. کتابی که من درباره ی بارتون نوشته ام، « هفت راز موفقیت » ، مردی را نشان می دهد که به اصولش بیش تر از سودآوری و منفعت علاقه دارد. 
مری کِی اش می گوید: « یک ایده ی معمولی که افراد را مشتاق می کند، بیش تر از ایده ی عالی ای که در هیچ کس انگیزه ای به وجود نمی آورد، توسعه پیدا می کند. » 
او الهام بخش زنان بود. به بهترین فروشنده های محصولات زیبایی اش، کادیلاک صورتی جایزه می داد. ماموریتش این بود که از علاقه اش پول درآورد و به زنان کمک کند تا به استقلال برسند. 
آلن کر، سعی کرد کاری کند مردم دنیا سیگار نکشند. 
کر، سیگاری بود و پشت سر هم سیگار می کشید. او راه « درمان سخنگو » را کشف کرد که خوب جواب داد. بقیه ی عمرش را صرف آموزش متد ساده اش به دنیا کرد. از افراد مشهور گرفته تا افراد عادی و همسایه هایش وقتی توضیحاتش را درباره ی این روش می شنیدند، سیگار را ترک می کردند. عجیب است که یانگ از سرطان ریه مرد. او اجازه می داد همان طور که سیگاری ها سیگار می کشیدند، به حرف هایش گوش کنند. به همین خاطر از دود دست دوم، بیمار شد. وقتی کر متوجه این موضوع شد، گفت: « ارزشش را داشت. » پیامش به دنیا تا این حد برایش مهم بود. ماموریت داشت. 
دبی فورد؛ آوردن نور به تاریکی. 
دبی فورد کتاب هایی نوشت که مردم را از ضعف های شان باخَبَر می کرد. به این ترتیب می توانستند دوباره قدرت شان را به دست آورند و به رویاهای شان برسند. « نیمه ی تاریک وجود » به مردمی که دچار خودفریبی هستند، کمک می کند تا اعتقادات پنهان شان را ببینند و از آن ها خلاص شوند. او در برنامه های تلویزیونی ظاهر شد و در کل دنیا برای مردم صحبت کرد. 
این افراد چه وجه اشتراکی دارند؟ 
همه شان میلیاردرهای معنوی بودند. 
صاحب یک سازمان یا انجمن نیستند. عاشق جمعیت و گردهمایی های سالانه نیستند. برای خودشان عنوانی ندارند. در خیلی از موارد، حتی خودشان هم نمی دانند چه هستند. 
فقط هستند. 
این خیال پردازان عمل گرا با یک اعتقاد عجیب، زندگی می کنند... دلیل عجیب بودنش این است که فرمولش شگفت زده مان می کند. با آن اعتقاد قدیمی ما که هیچ چیز به جز مه دیده نمی شد و ما آن را حقیقت تصور می کردیم، خیلی فرق دارد. 
فرمول ساده ای ست.
معنویت+ پول= معنویت بیش تر+ پول بیش تر
معنویت به همراه پول، مساوی ست با معنویت بیش تر و پول بیش‎تر.
اولین واکنش ما این است که می خواهیم کلا این فرمول را رد کنیم. 
عشق به پول، شیطانی ست. فاسد می کند. کور می کند. مطمئنا باعث رشد معنویت نمی شود. چیزی که همیشه دیده ایم این است که پول، معنویت را می کُشد. 
اما... این که بگوییم پول و معنویت نه تنها در هماهنگی کامل کار می کنند؛ که این همکاری باعث رشد هر دو می شود، دیوانگی به نظر می رسد. 
ولی مثال های زنده ای وجود دارد از این روش زندگی که ارتباط کاملا متفاوتی با پول داشته اند. چشم اندازی داشته اند مبتنی بر اشتیاق و هدف. 
ما میلیاردرهای معنوی را داریم؛ که هر قدمی که بر می‌دارند این فرمول را تایید و تقویت می کند. 

این ها موجوداتی فوق طبیعی نیستند. قهرمانان افسانه‌‌ها نیستند. زندگی کاملا واقعی دارند که شاید برای یک بینندهی عادی، ساده یا معمولی به نظر برسد. ولی وقتی لایهها را باز می‌کنیم، می‌بینیم که این روش و عقیده انتظار می‌کشد تا ما را هم به نتیجه‌ی دلخواهی که انتظارش را می‌کشیم، برساند.

برای مطالعه ادامه متن کتاب میلیاردر معنوی کافی است این کتاب را سفارش دهید و در کمترین زمان ممکن درب منزل خود تحویل بگیرید.

نمایش توضیحات بیشتر
محصولات مکمل
کتاب پاکسازی ذهن نوشته بری داونپرت و استیو اسکات
اگر شما هم دنبال یک سبک زندگی آرام و ذهنی ساده  و به دور از مشغله‌های اذیت کننده روزمره هستید و آرامش بیشتری را در زندگی خود می‌جویید  تا بخشی از آن وقت، انرژی و احساسی که  برای رسیدن به موفقیت قطعا به آن نیاز خواهید داشت را دوباره به دست آورید این کتاب یک پیشنهاد رد نشدنی برای شما است.
نمایش جزئیات

۲۵ هزار تومان

250000 250000
کتاب راهکارهای یک زندگی معرکه اثر پیتر اتکینز
این کتاب برای بهتر زیستن و خوشحال‌تر بودن نوشته شده و به ما یادآوری می‌کند که از همه لحظات زندگی باید لذت ببریم، از ساعات کاری، از زندگی مشترک و از ارتباط با دوستان . در عین حال برنامه‌ای عملی برای رسیدن به همه کارهای زندگی را نیز به ما ارائه می‌کند. ورزش کردن نمی‌تواند مانع رابطه مناسب ما با خانواده‌مان باشد، همینطور سایر فعالیت‌های روزانه ما نباید مانع از لذت بردن .و حس رضایتمندی ما شوند. این کتاب، محتوایی ساده اما در عین حال فلسفی وعمیق دارد، با انجام راهکارهای عملی این کتاب تغییرات شگفت‌انگیزی در زندگی شما پدید خواهد آمد. کتابی که در حال معرفی آن هستیم، کمک می‌کند تا از هوای آلوده‌ی یأس و بی‌انگیزگی بیرون بیایید، بدون امید به زندگی رسیدن به موفقیت تقریبا غیرممکن است.کتابی که یک برنامه‌ی مختصر، اما جامع و مؤثر ارائه کرده است. غیرممکن است کسی این کتاب را بخواند و وضع و حال زندگی روزمره‌اش عوض نشود.
نمایش جزئیات

۱۰ هزار تومان

100000 100000
کتاب چگونه بخواهید، چگونه برسید؟ اثر وین دایر و استرهیکس
چگونه بخواهید؟ چگونه برسید؟ (اثر مشترک دو استاد افسانه‌ای موفقیت شخصی) عنوان کتابی است از استر هیکس که به عنوان یکی از بهترین کتاب‌های کاربردی حوزه موفقیت و توسعه فردی نوشته شده است. این کتاب از آنجایی حائز اهمیت است که حاصل گفتگوی صمیمی دو استاد حوزه روانشناسی است که سوالات و جواب‌های شگفت انگیزی رد و بدل می‌شود. در اين كتاب الهام‌بخش و پر عظمت، كه بر اساس نشستي در آناهيم كاليفرنياست، دكتر وين داير و استر هيكس با خرد جمعي، كه به نام آبراهام نیز معروف است، نشست صمیمانه‌ای برگزار کردند و در این گفتگو، وين دایر سوالات زیبا و دقیقی مطرح می‌کند كه در بيش از چهل سال تعليم ديگران، درباره آشتي با خود و كشف خود، اندوخته؛ و آبراهام جواب‌هايي داده است كه همه ما بايد بشنويم. این کتاب را به سادگی از طریق وبسایت جت تهیه کنید.
نمایش جزئیات

۲۵ هزار تومان

250000 250000
  نظرات کاربران (0 نظر)
نظر خود را بنویسید نظر خود را بنویسید
بازدیدهای اخیر شما